سلام
به همه ی دوستانی که سعی کردند نظر بذارن و نتونستن و ای میل هاشون خوشحالم کردن و منو شرمنده ی لطف و محبتشون کردن و هم به دوستانی که نظر گذاشتن و منو مفتخر کردن .
این مدت به امید اینکه مشکل پرشین بلاگ حل بشه تحمل کردم ولی نشد و بالاخره هجرت نصیبم شد و ناجار از کوچ شدم و این هم آدرس وبلاگ جدیدم :
از دوستان عزیزی که افتخار داشتم آدرسم تو وبلاگشون باشه هم جسارتا خواهش میکنم آدرس رو تغییر بدن
همچنان منتظر نظرات قشنگتون هستم که باعث دلگرمی هستن
می نوشمت که تشنگی ام بیشتر شود
آب از تماس با عطشم شعله ور شود
آنگاه بی مضایقه تر نعره می کشم
تا آسمانِ کَرشده هم با خبر شود
محمد علی بهمنی
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود
با دیدن کامنت های دوستای خوبم کلی جون گرفتم
یه خط از یه ترانه ی جدیدم رو که به زودی اجرا می شه براتون می نویسم ،به زودی برمیگردم و در جواب این همه محبتتون بازهم براتون می نویسم :
پر کن آغوشمو از عشق
آبی ِ همیشه آروم
به یه بوسه دعوتم کن
ای همیشه نوشداروم
بر می گردم
پیروز باشین 
براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
چقدر این روزا از شنیدن این ترانه لذت می برم
و از خودم :
مگر من از هی می دوم و هی نمی رسم کجا را گرفته ام ؟
که تو به جاده های خسته از سفر
نوید مسافری نورسیده می دهی ؟
سدی تو راه دلخوشیام بازم حتی به یه بهونه ی تکراری
سدی که شکستُ نمی فهمه شک داره ، می پُرسه : دوستم داری؟
هرشب صدای خنده میاد اینجا دستای بسته ی دیوار می لرزه
تو این سیاهی هرزه خودت بگو چشمای روشن تو چقدر می ارزه ؟
از گریه های کسی بُت نمی سازن هرکی تو گور خودش هم به زور جا میشه
ما پیر می شیم بعد مُردنمون شاید واسه گوری که کندیم مُرده پیدا شه
شرمی گرفته راه دلهره رو سنگین ترسی پُر از همیشه ی تکراری
دردی مثل باتری که برداری از سرنوشت ساعت دیواری
گردن نبند به این حلقه ی مشکوک بازار مگه تعهد سرش میشه؟
از میل و میله زندگی ساختن با مردی که پشت در نیست تو چشمی شه
سدی زدن رو دلهره مون بازم با یه بهونه از سر بیکاری
ما از کسی خبری تازه نیستیم چیزی قرار بود بشکنه انگاری
علی خانی
یک:
سهم من از عشق این نبود . . .
سهم من از تو خاطره ست . . .
حالا میای میگی برو . . .
رضا صادقی
دو:
سرم تو کارم بود و بس
سرزده از راه اومدی
گفتم ستاره نمی خوام
گفتی که از ماه اومدی
رضا صادقی
سه:
برای کشف اقیانوسهای جدید ، باید شهامت ترک ساحلهای آرام خود را داشت ، این جهان ،جهان تغییر است نه تقدیر. . .
تولستوی
به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوسِت ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوسِت نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشقه
بسپرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد
گريه مي كرد
. . . .
رضا صادقی
.
.
.
بعضی وقتا آدم سراغ ژانری میره که اصلا با داشته ها جور نیست ولی تو گذشته هاش ریشه داره ، یادمه یه بار دوست عزیزمون روزبه بمانی(که دلم براش خیلی تنگ شده) میگفت : خیلی از ماها خیلی وقتا دلمون لک میزنه که جواد یساری یا عباس قادری گوش کنیم
راست هم میگفت ، بعضی وقتا تو اون ترانه ها چیزایی پیدا میکنیم که یادمون نمیاد کجا گمشون کردیم
این ترانه هم چیزی توش داره که نمی دونه چیه و کجاشه ، یه چیزی مثل همزادپنداری
حرف تازه ای ندارم . . .
و اگر هم داشتم دل و دماغش نبود . . .
فقط دو تا سپید از شمس لنگرودی می نویسم ، امیدوارم لذت ببرین و استفاده کنین
۱
سخنی بگو ، قاطر خسته ام ،فیلسوفک خاموش !
سخنی بگو
خیره به راههای همه روزه ات ، به چه فکر می کنی ؟
اندیشه های دراز
به هیچ نقطه تو را نمی رسانند
اما به مقصد خود می رسند
سواران گرده ی سوزان تو .
۲
نه ساعت پنج بود
نه نره گاوهای جهان برابر مرگ نعره کردند ،
آفتاب ظهر می درخشید
و من به انتظار تو ایستاده بودم.
پیراهن خونینت بازگشت
با یک سکه ی پنج ریالی
که می خواستی
به من تلفن کنی.
راستی منت بزارین و نظرتون رو راجع به این یه خط هم حتما بنویسین
چشمک بزن ، ببین که خدا چوب می زنه
زاغ سیاه مُرده رو تو چشم های تو
پیروز باشین
یه خبر :
آلبوم جدید حامی هم بالاخره به بازار اومد ، با اسم " فقط نگاه می کنم "
کمپانی آوای باربد این کار رو منتشر کرده ، تو این آلبوم سه کار از دوست خوبمون بابک صحرایی با عناوین : فقط نگاه می کنم ، گل مینا و خداحافظ ، یک کار از دکتر افشین یداللهی با عنوان شب نقاشی ، یک کار از استاد اردلان سرفراز با عنوان ماهی دلتنگ ، یک کار از رضا اشعاری با نام غزل و یک کار از داود بصیری با نام ستاره اجرا شده البته یک کار سپید هم از خود حامی که با صدای خودش دکلمه می شه هم هست .
من اینجام کنار اینهمه زیبایی و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی
بامن باش ، بامن بیا و بمان که من بدون تو
به روزگار ، تلخ ، سرد ، اندوه وار
فقط نگاه می کنم . . .
به این هنرمندان و طرفداراشون تبریک میگم .
یه پیشنهاد :
دوباره با ستاره خوابو چراغونی کن
خوشی اگه گرونه ، بخند و ارزونی کن
(از ترانه شب نقاشی ، دکتر افشین یداللهی ، آلبوم فقط نگاه میکنم ، حامی)
یه شعر :
قصابها
مرا به صلح فرا می خوانند
و فواحش
به رختخواب نجابت
. . .
چه غربت دشواری . . . !
عباس باقری
یه ملال :
چه اندوهبار است ؛
بزرگ می شویم
که بمیریم . .
شمس لنگرودی
یه افسوس :
کاش دریا به ساحل تموم نمی شد
صخره پایان قشنگی برای قصه ی موج نیست
علی خانی
یه سوال :
مسیحای من ، ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی ؟
حسن قریبی
یه خواهش :
قایق بخر به آب بینداز و دور شو
پلکی تکان بده با ناز و دور شو
تا صخره های ساحلی از شرم بشکنند
دستی بکش به پرده ی آواز و دور شو
عباس سودایی
یه جور دیگه :
چه می شود که مرا هم به آسمان ببری
به میهمانی سبز فرشتگان ببری
چه می شود که در این قحط عشق و شربت و شعر
مرا به کشف غزلهای مهربان ببری
اصغر رجبی
همین بود ، یه گوشه از دلتنگی هام . . .
از خودم بگم :
در دلت آشیان کردم
بی که بخواهی
جاری شدم
بی که بخوانی
شکوفه ی ناشکیبِ شبهای شکوه!
دیر نشده . . .
اگر خسته ای
دستمالی بردار
از گونه ات
پاکم کن
عاشقانه4 -
علی خانی
این هفته کمی دلگیرم ، نتونستم خانه ی ترانه برم
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
ولی خب یه اتفاق قشنگ افتاد اون هم حضور بابک صحرایی عزیز تو وبلاگم بود
و همینطور حضور امیر شایانفر عزیز ، که حضورش همیشه باعث دلگرمی منه و تو این قحط رفاقت همیشه دستای گرمش ، قوت قلبه
این ترانه رو که واسه امیر گفتم به احترام حضورش ،تقدیم می کنم :
تو یه سرزمین مرده ، ما به زندگی دچاریم
تو غمِ نداشتنِ دل، عمرمونو می سپاریم
شبا تاریکی و سرما ، روزا باد و بی پناهی
نمی دونم باورت هست که تموم میشه سیاهی ؟
از میون این همه غم ، غمِ ما بی غمی مونه
مُهر این همه قناعت ، حک روی پیشونی مونه
توی باغی که خدا نیست چجوری میوه می چینی ؟
این درختا همه خُشکن ، تو داری سراب می بینی
من و تو اگه نباشیم واسه هم همیشه با هم
این قفس میکُشه ما رو ، میله هاش شبیه ماتم
این قفس که ته نداره ، مثل سالِ بی بهاره
حتی ابرش مال ما نیست ، رو سر ما نمی باره
توی این سیاهی بد ، ما اگه با هم نسازیم
توی بازیِ زمونه ، زندگی مونُ می بازیم
ما فقط دو تا درختیم ، خیلی کم ، خیلی ضعیفیم
میون تبر به دستا ، دو تا ساقه ی ظریفیم
اما فکر کن اگه روزی ، از ما جنگلی به پا شه
میتونه سامونِ هرچی تبره از هم بپاشه
چقدر حس پنجشنبه ها رو دوست دارم
یه جور حس پرواز ، ولی گاهی میگم : در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هرچه اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.
شاید یکی از دلیلاش خانه ی ترانه باشه ، خیلی از بچه های اهل ترانه و ذوق و برتر از همه کلی هنرمند . . . حس خوبی به آدم دست میده .
این هفته خیلی قشنگتر شد ، پسر استاد بابک بیات ، بامداد بیات هم بود و من هربار که به چهره ش نگاه میکردم ، آهنگای استاد تو ذهنم مرور میشد ، اجرای قشنگ مانی رهنما که دیگه جای خودش و قشنگتر از همه حضور گرم مونا زنده دل ، این همه لطف و خوبی که او داشت و کتابی که به یادگار ازش گرفتم ، یکی از بزرگترین یادگاریهامه ، یکی از غزلاشو تقدیم میکنم :
کوتاه با بلندترین مفهوم ها :
قلب مرا بوسید با لب های قرمز
توی تنم انداخت عقرب های قرمز
یک روز فهمیدم که دیگر . . . بعد آرام
در بسته می شد روی هر شب های قرمز
دور زنی که داشتم می آفریدم
دیوار چیدم با مکعب های قرمز
و به قول استاد بهمنی :
یادا به خیر بازی سلطان و دلقکت . . . !
و به احترام مونا زنده دل ، یک غزل از خودم تقدیم به خوبی هاتون :
گلدان خالی از گل ، یک مرد رو به دیوار
یک پنجره به حسرت ، در او همیشه تکرار
یک میله با تفاخر می گیرد از دو دستش
آرامش قفس را در انتظار دیدار
دیوار ، زخم ناخن ، خون مُرده های کهنه
هرگز نبوده دستش ، دستِ تو را سزاوار
مردی برای زخمش ، یک آسمان نمک دید
تنها فرارِ او بود از رخوت لجنزار
با پای ناتوانش ، تا ابتدای غم رفت
آنجا شروعِ شب بود ، آن ساعت اولین بار
می خواست تا همیشه از ابتدا بمیرد
اما صدای او بود سرد و سلیس و بیمار :
-من عاشق خزانم ، یکشنبه های آبی
برجِ چهار فرطوط مردی بریده از دار
می رفت جای پایش . . . پایان قصه اش بود
تصویری از نگاهش در عاشقانه بردار
تنهایی سکوتم تسکینِ آخرم بود
در من که دورم از تو ، در تو غرورِ ایثار
من می روم برایت شاخه گلی بچینم
می ترسم از نبودن ، خوبم ! خدانگهدار . . .